تبليغاتX
انتخاب

این پست امتحانی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 17:23  توسط   | 

 

شما میتوانید به سایت های زیر مراجعه نمایید:

http://www.jahannews.com

http://www.tabnak.ir

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 17:18  توسط   | 

بسم الله الرحیم

 

 

با سلام خدمت خوانندگان محترم و عرض خوش آمد گویی این چند خط نوشته دست است اگر ازرش بداند  مطلب بعدی بر این که خوش حال می شوم نظرات سازنده خود را به یاد گار داشته باشم و همچنین نام شما را در لیست عضویت بلاگ ببینم برای همین  لطفا برای دریافت خبر نا مه در  کنار این قسمت عضو شوید تا مطالب جدید و مطالبی که در بلاگ ثبت نشده به آدرس ایمیل شما ارسال شود

 با تشکر از شما یک بین  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط  

دیگر توان ندارم

در آن اتاق تاریک

بی هیچ مهر و عشقی

به هیچ رنگ سبزی

بر روی میز سبزم

یک دم دگر بشینم

دیگر توان ندارم

با نیش خند تیزی

بر روی قلب نازم

غم دگر گرفته

یک دم دگر بمانم

دیگر توان ندارم

لبخند سرد دیگر

بر روی صورت دوست

برای خود ببینم

دیگر توان ندارم از آن

دیار بی مهر قلم به دست

گرفته یک دم دگر نویسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:4  توسط   | 

در آسمان آبی ستارگان دود امان نمی دهد

چشم سیاه مردمان رو به صفا نمی رود

نشسته ام در این دیار بی محبت سیاه

دلم به کس نمی رود

دلم هوا نمی کند

مهر دگر ندیده ام

عشق دگر نچیده ام

شکسته ام شکسته ام

عادت من به جنگل است

دود به حال ندیده ام

خدا خدا کنم که من

رها شوم از این مکان

طاقت دوری از سپید

من به خدا نداره ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:2  توسط   | 

پس پای نهادم در وادی عشق

چقدر زیبا بود    

                                  روبروی گردی چشمان سیاه من گردی گنبد سبز او ست

                                                      و در حقارت وجود من عظمت حرم او

 جلوی می روم و پای در روی سنگان گرم سپید رنگ می گذاردم اما چیزی متوجه نمی شوم آخر چگونه ممکن است شاید از روی کثرت گناهانم باشد و آتش درونم

                 روبروی گردی چشمان سیاه من سنگ های سفید حرمش بود

                                                      و در حقارت وجود من عظمت حرم او

باز تاب نور و سفیدی سنگها در این ظهر چشمانم را اذیت میکند اما دوست ندارم چشمانم را ببندم  چرا  که ممکن است  دیگر چنین نورانیتی را نبینم

                       روبروی گردی چشمان سیاه من چشمه ی نور ضریح او ست

                                                و در حقارت وجود من عظمت حرم او

نمی توانم دست  بر آن ضریح بزنم اما چه کنم  چقدر دوست دارم خود را در آغوش او جای دهم تا او مرا نوازش کند

              روبروی گردی چشمان سیاه کوچک من درب سوخته خانه علی ست

                                                      و در حقارت وجود من عظمت خانه  او

ای درب  نگو آنچه دیدی  آنچه از ناله ها شنیدی  و آنچه حس کردی  تو نزدیک ترین بودی به کوثر 

                    روبروی گردی چشمان پر گناه من ستون توبه گناه کاران ست

                               و در حقارت وجود من عظمت بخشندگی حضرت حق 

گریه می کنم و با بغضی آرام چنین می گویم : جز خدارا که مرا آفرید و اختیار پیش کشم کرد و مرا قول گرفت که نکنم آنچه نخواهد و کردم آنچه نخواست و تمنا که ببخش به این مکان مقدس که  در جوارحضرت عالی و دختر اعلی و خانه علی تو را قسم می دهم به روز لرزیدن عرشت از بابت آتش درب خانه ات

                                 روبروی گردی چشمان سیاه من سکوی سفه است  

                                                     و در حقارت وجود من عظمت مکان آن

ژس می نشینم و نماز می گذارمن و بعد از آن دست به دامان او می شوم : خدا یک نخواهم آنچه خواهم جز این نباشد که در این وادی انفاق مرا رسان به مولا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:14  توسط   | 

(حالا دیگه وقت اونه که برید پایین ، هم هوا سرد شده و هم موقعیت

اماده است، برید ،سریع)

این جمله ای بود که ابر مهربون به فرزندانش گفت و همه اون نازنین

هارو پرت کرد پایین

اگر می دیدید که قطرات کوچک چه  شوقی برای فرود آمدن داشتن  از

اون بالا این زمین را مثل بهشت می دانستند اما دریغ ،دریغ از اینکه

یک اندازه تعقل کرده باشند

البته نه ،اونا که نمی دونستتد چه خبره

حالا که با خودم فکر می کنم می بینم حیف

حیف اون همه پاکی اون همه لطافت آن همه زلالیت اون همه صداقت

یک رنگی اصلا راحتتون کنم اون همه صفاتی که انسان باید داشته باشه

و تو این کویر خشک پوسانده

خلاص وقتی اون بچه ها، اون قطرات باران با خنده پایین می اومدن

قطرات اشک من هم با گریه پایین می اومدن چرا که دلم می سوخت

چرا چون اون همه لطافت تباه می شد اخه تو این زمین ظلمانی چه شود

قطره ی نورانی

اما دیشب راز شوق اون قطره ها رو فهمیدم

دیگه  طاقت نیاوردم  اخه  داشت بارون  می اومد

رفتم لب پنجره و یکی از قطرات رو گرفتم

با یک آب و تابی  با یک اندوه قلبی گفتم  آخه چرا می یاید

چرا ،چرا، چ را

اما اون خندید ، من هم واموندم  اخه من دادمی زدم و اون می خندید    

 می دونید چی جواب داد : با یک خنده گفت داد نزن حق داری اما 

 و این جمله خوند و از بین رفت

(ما به امید فرود بر گل سرخ رز آمده ایم باشد که  سر از این محفل

تاریک بر آورده ایم)

حالا دیگه  هیچیییییییییییییییییییییییییییییی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 21:49  توسط   | 

نمی دونی این بدترین مجازات، این بالا ترین عذاب ، نمی دانستم باید چه کار کنم اخر این  جواب چه گناهی بود که گرفتارش شدم.

اسارت نه در زندان نه در سلول بلکه در گودال 

نه در گودال سیاه چال بلکه در گودال کویر بی احساس تفکرات پوچ و هیچ

نه نمی توانی بگریی چرا که اشکی نداری و نمی توانی بخندی چرا که نایی نداری

نه انتظار از قافله ای داری که کویر را بپیماید و توی یوسف را پادشاه مصر ذهن کند  و نه انتظار از حیوان درنده ای که  تو را بدرد و خیالات برادران یوسف را ادا کند

نه می توانی دل را به نم خاک چاه ببندی،چرا که روزها  نم به فنا میرود ،و نه امید به آب چاه چرا که به نظر می آید  سالهاست که خشکیده

حالا چه کار  باید کرد باید بسازی و بسوزی و به روزی دل بزاری که شاید سر اسب سمین روی سردار به همراه سالار به سر آید

حالا بهترین کار چیست   بله به حتم جز این نباشد

باید این عمل را  انجام دهیم چرا که این راه تنها را ه ماست چراکه این راه آخرین راه ما ست

و این راه این است 

 گوییم و بگرییم به ناله، به عجز و تمنا و به فریاد   که  اللهم عجل لمولا

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:8  توسط   | 

دلم دو باره هوایش را کرده بود هوای نمای زیبا یش

 در بین کسی مثل او ندیده ام   واقعا دوستش دارم

از ته قلب از درون وجود 

او تنها کسی است حرف مرا درک می کند و من .....

هر چقد بگو یم ادای حاجت نمی شود اما واقعا دوستش دارم  نمای نورانیش  

بلند قامت و سپید  رنگ است با چشمی سبز و جامعی زر بافت    

واقعا زیباست

هر که ببینتش عاشقش می شود

راستی می گفتم

دو باره یاد او در دلم زنده شده  بود

  دوباره یاد او افتاده بودم دلم داشت دیوانه می شد آخر من عاشق اویم

و او هم عاشق من

در همین حال بود که عزم سفر گرفتم تا دو باره او را نظاره کنم و او را ملاقات

اما از همان اول شکی در دلم افتاد اخر همه شادی و شوری که در دلم می افتاد در یک لحظه خراب می شد

همه خوشی های سفر   نشاطی که موقع دیدار او من را می گیرد 

در هنگام  لذتی که او را نگاه می کنم

و وقتی که با او صحبت می کنم همه این لحظات خوش در یک لحظه در زیر کوبش اشک ها پوچ می شود

می خواهید بدانید آن لحظه چه موقع است

آن زمان موقعی ست که از پشت به ضریح او می کنم صحن انقلاب و جامع رضوی را طی می کنم و در

دم آستانش رو به گنبد طلایی او کرده و    وداع

                                  

 

                                             اسلام علیک یا علی ابن موسی الرضا  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 20:2  توسط   | 

او شروع کرد به لب گشودن و برای دوست تازه واردش از دوران جوانی سخن گفت :

بله من چنین نبودم رفیق

یعنی همه ما این چنین نبودیم ما سالم و سر حال بودیم و شروع به آن کار کردیم

البته الان هم پشیمان نیستم درست است در گو شه ای از این اسایش گاه افتاده ام ولی دلم را به آن فدا کاری و آن از خود گذشتگی ها خوش کرده ام

ما جانبازیم اما قدر ما  را ندانستند  ما ....

درست است الان ما را  روانه ی چنین جا هایی کرده اند ولی نمی دانند که ما زمانی مهم ترین اشیاء  موجود بودیم

ما بودیم که خود را آتش زدیم      ما بودیم که سوختیم      ما بودیم که تیر خوردیم    جبهه رفتیم   جان دادیم اما ......

نگاه کن به من ببین پشیزی ارزش ندارم

البته این ناگفته نماند که با خودشان هم چنین کردند

عین همین رفتاری که با ما می کنند

گوشه ای تردشان گفته اند  البته سالی یک بار پیش آنها می روند

فرقشان با ما این است که زیر سقف اند و گهگداری یک ملا قاتی دارند

دلم به حال انها می سوزد که چنین رفتاری با انها می کنند

تو هم نا راحت نشو عادت می کنی  البته این را بدان که طرحی برای نو کردن ما دارند فقط مدلت عوض می شود

راستی برای کدام شرکتی  برگرد تا ببینم

اوه اوه ه ه ه             تو برای شرکت بنز هستی

خوش بحالت  

 تو را چرا اسقاط کردند ؟

باز من یک پیکان هستم  مدل ۵۷     یک چیزی اما تو که .....

بگذریم   گریه نکن  عادت می کنی  راستی تو هم جبهه رفتی

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:2  توسط   | 

او هنوز نمي خواست برود اما برگه ماموريت او آماده شده بود ترس ناشي از  اين كار هم در درون صورتش معلوم بود  درست بود كه در آسمان گشت مي كرد و خوش بود اما ذهنش مشغول مرور ماموريت خودش بود . از همين رو هم بود كه مي توانستي  اندوه انبار شده اش در ضميرش بود  را به راحتي تشخيص بدهي.

درست مي دانستم در درونش چه مي گذرد ، چرا كه وقتي من هم به اين ماموريت اعزام شدم همين حس و حال را داشتم اما الان دوست دارم هزاران بار ديگر به آن ماموربت بروم ، وقتي در كنارم مي آمد ياد آن موقع هاي خودم مي افتادم همان  ترسي كه با هيجان درآميخته بود ،        او هم چنين بود      مي ترسيد

با هر كس كه روبرو مي شد و مي فهميد كه شخص مقابلش دوره ديده است سر صحبت را با آن باز مي كرد و از جزئيات ماموريتش مي پرسيد

چند روز پيش او و ارنوس را ديدم كه با هم صحيت مي كنند . فردا  آن روز هم سراغ من آمد درست يادم است چگونه حرف مي زد اول لبخندي سرد و نمارين كه مهر او را در دل آدم مي انداخت زد كه انسان را مشتاق حرف زدن با او مي كرد ، نوراني و سپيد بود با قدي بلند ، بعد لب هاي خود را كه با آن مثال غنچه اي شده بود گشود و با حالتي نرم شروع كرد" گفت : شما تازه بازگشته ايد" گفتم: بله اما كاش بيشتر مي ماندم  با حالتي متعجب باز گفت" چگونه است" ديگر نگذاشتم حرفي بزند او را فشرم و در كنار گوشش گفتم نترس و كارت خوب انجام بده كه ما نند من نادم نشوي بعد در حالي كه هر دو گريه مي كرديم يكديگر را دور گفتيم

 از آن روز تا چند روز حالم چنان بود كه حتي ددوست نداشتم ارنوس را ببينم  ارنوسي كه دوستم وكمك حالم بود  در گوشه اي از عرشم نشته بودم و گاه گاه گريه مي كردم به حالم به دوران به باد داده به اعمالم به....

بعد از چند روز دو باره آمد گفت:" فردا عازم هستم"  و در حالي كه بغض اش در حال تركيدن بود دوباره گفت:

" من كسي را آنجا ندارم من چكار كنم من...."

ديگر فقط گريه ميكرد در اين حال اورا بغل گرفتم و به او گفتم : نترس به محضي كه وارد شوي دو فرشته كه خدا براي كمك به تو فرستاده تو را همراهي مي كنند فقط ياد باشد كه مي دانم فراموش مي كني ماموريت خود را به نحو احنست انجام بدهي و در آخر هم موفق باشي و خدا يار و پشتيبانت راهم  حواله ات مي كنم

او رفت درست است او چنار رفت كه به زودي بر گردد برايش بسيار دعا كردم كه سر فراز بر گردد خدا كند خدا كند دورانش مانند من نشود خدا كند از خوبان آن ديار بي ارزش و بيهوده شود

 چند هفته بعد ارنوس در حالي كه مي خنديد وارد خانه درويشي من شد و خبر آور كه  او در يكي از بيمارستان هاي تهران در خانواده اي متدين به دنيا آمده و حالش هم خوب است
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:0  توسط   | 

ما ز تبار هدايت شدگانيم

آن روز که مرا آفرید و در جهان هستی  آزاده رهانید که نیک کردار و  نیک پندار  نیک اخلاق در کنار نیک ضمیر خود زندگی کنم چه خوش روزی بود که می پنداشتم جهان از آن من است ،وحال می پندارم جهانم از آن من است چراکه من اشرف مخلوقات بهترین آفریده شدگان از تبارهدایت شدگان هستیم

بماند که ضمیر و شالوده خود را خراب کرده ایم و نیک نیکیهای خود را از درون پوسانده ایم  اما باز انسان اشرف مخلوقات اسم مان است و خدا خدایمان است چون ما از تبار هدایت شدگانیم

سر لوحه اولین روز، علی و همکنون علی ذکر لبمان، حال گذریم از این مطلب که دل ذاکر است یا نههرچه باشد  اين بباشد ما مطيع گرچه نشاید بناميم اصیل شيعه ايم ،ما از تبار هدایت شدگان هستیم 

گرچه کرده ، هر چه خواهیم  اما باز ما ز یاد کرده گان ابن زهر ، گریه کردیم ،سینه ها بر یاد آن ، حال هم گرچه هرچه، باشد آن ظاهر نه باطن، ما ز تبار هدایت شدگان هستیم

سایه های ظلمت، این گناه آن گناه  سایه سایه بر سایگانمان سایه می انداخت ،اوقات به اوقات ، ذلتی  آمده و بر سایه اي اطراق ،اما هر چه باشد ما ز تبار هدایت شدگانیم

از  بر اميد زاينكه صاحبي داريم ودر زير سايه اوييم نشسته ايم باز هم بماند كه او را در اكثر فراموش كرده ايم  اما باز لحضاتي مي گويم العجل زيرا ما ز تبار هدايت شدگانيم

ما دوستار خاندان حق ز اول آن علي  و تا به آخر  مهدي موعود هستيم  ، اين بماند كردِ هامان برخلاف است اما هر چه باشد ما زتبار هدايت شدگانيم

در آخر بازگويم كه خدا يا ما بخش و اين در اين خانه بيفكن كه مثال هدايت شدگان باشيم و بس چراكه ما زتبار هدايت شدگانيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:1  توسط   | 

خدا داند که روزی آن چنان باید

خدا داند که را کوکی ست که را کولی ست که را پر . به آن کودک چه باید کرد و آن کهمرد و آن کَه

مرا باید به کهتر یا به مهتر

فلان  را به حسرت یا به عبرت

حکیم و  یا کریم و یا به علمت

 هزاران نیک رویی به استغفار یک شب

 خدا داند، خدا بیند ،خدا لطف و خدا داد و خدا برد

نمی دانم به کِی داد فقط این در دماقم ،چه اندازه ز این لطف فلک سوز بدادم، به اسراف و به اتلاف به پوچی  که از این رو نصیبم به هیچ است و به پوچی

همین باشد خداوند، بداند به کی حق است و کی روزی حرام است                   

 

کوکی: آدم شاد و مصرف

کولی: آدم زحمت کش وکارگر

پر :نماد از طبیعت

دماقم:زهن و مغز
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:2  توسط   | 

و همان گونه که آمد رفت آن کسی که هنوز نرفته  است

چگونه امکان دارد

حال که دیگر فکردن هایم مجال گریه کردنم را نمی دهد

وگریه کردن هایم مجال فکر کردن هایم را نمی دهد

آخر این چه است         عذاب پشت ثواب وامید پشت نا امیدی

پس التماس که باز کن گریه و اشک وجودم را

و برگرد تا من بر نگشته ام

ای رونده راه روی خوبی ها

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:28  توسط   | 

و سلامی دیگر به پهنه شمسه های منظومه ها

و درود کسی را که رفته است در حالی که همچنان در کنارم است

آفرین خدا را و درود او را

و یاد کسی را که یاد است

و حبیب او را و           حبیب حبیب او را

و تمام کسای که او را ستایش گفتند

و زهی از یاد کنندگان

و خدایا باز گردان سرور قلب هایمان را

و شادی محبوبان صحنه آفرینش را

و" سلامت "سلام"وسلام"

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:23  توسط   | 

تو میدانستی 

 اما چه سود

گفتی نبینم

گفتی نبویم

گفتی نچینم

و آخر هم نباشم

اما آن گل بود

گل ندیدن بی وفاییست

گل نبویدن ناسزاییست

گل نچیدن یک رهایی ست 

گل نبودن هم جداییست

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:16  توسط   | 

در اولین صفحات کتب درسی همیشه سرآغاز با متون ادبی می بینید که سر لوحه دیگر بخش هاست 

حال چنین اولین نوشته خود را آغاز می کنم :

سر آغاز زندگی با گریه ای به یاد نماندنی برا کودک ها و ختم آن با گریه ای به یاد ماندنی برای  بزرگان! چه تضاد زیبایی

در این میان چه می گذرد در دو حال است یا مثال ان خنده  پدرانه در اول تولد فرزند یا گریه ما درانه در درد ان زمانه شاید هم مثال ان اشکی که اطرافیان از شوق میریزند 

حال که تقدیر کدام را رو کند و انسان را در ان به اشتراک مقبول نماید 

اما کلیدی رمزین این زندگی در قلب او نهفته است که آن را چنان تغیر می دهد که زمانه را در هم میکوبد و آن را در بیتی چنین یافت کردم

عشق شوری در نهاد ما نهاد

                                                      جان ما را در خانه سودا نهاد

بله او چنین میکند همی چیز را تغیر میدهدالبته باید توجه داشت آن از مراحل مختلف بر خودار است یکی در زمین کلید سازی می کند و کسی در اسمان و عرش کلید می اندازد

به ضرس خواهم گفت آن کسی که در اسمان تور اندازد در زمین سور انداخته و کسی که در زمین حور اندازد در اسمان چوب انداخته پس عرب میگوید در اسمان بینداز تا در زمین استفاده کنی و بی عقل در زمین استفاده میکند و در اسمان مخشوش می ماند پس خدا اتنا فی دنیا حسنه و در اخرت احسنه

شاید شروع به عرفان ارقان  شد      شاید ما به ارفاق انسان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1383ساعت 1:21  توسط   |